خط خوش استاد
مرگ
خطا کردم ،خطا کردم،خطا کردم
خطا کردم در این دنیا نهادم پا
گشودم دیدگانم را در این دنیا
خطا کردم شنیدم خطای مردمان را
خداوندا نگاهم کن تو از بالا
منم آن طفل کوچک ونالان
که شد بازیچه چرخ این دالان
منم آن نسل کش بی دین
که از روز عجل داشت بیم
تو ای دنیا رهایم کن
مرا از این خاک جدایم کن
بس است حرفای خون آلود
که چکید در جام مردم گناه آلود
دیگر چشمانم اشک نمی ریزد
دیگر صدایم نمی لرزد
به پاس این همه نیرنگ
دیگر نمی خواهم آیین دنیا را
بشکن این قانون ننگ را
که گور کرد پدر،دخترش را به گناه دختری
که کشت مادر طفلش را ز بی پولی
کجا رفت آن عدالتها که گفتی؟
کجا بود این حقی که دیدی؟
خداوندا...تباه کردم،تباه کردم
تباه کردم که جانم را فنا کردم
خداوندا محکومم کن به جرم کفر گویی
نا اینگونه دلم آرام گیرد روزی
خم به ابرو نیاوردند و شکستند غــرور اشکها ریخته شـــد ،ولیـکن خصم نیامد فرود
کشــتند نـــــار دل را با آن ســــرود کــــذب جان گرفـــت وحقهـــا شدنـــد دروغ
خشم آن روزها مــاند بر دل طاعـــون گفتـــند ورفتــــند ویادشــان شد ملعـــــون
نهان شد حقیقت وبیداد کرد رسوایـــی شوق دیدار روز عجــل شد مایه ی پریشانــــی
ظلم آمد و زدند مهر خامـوشی بر لبهـــا آن لبها که گفتند حرفشان را در این ناروایی ها
محکـــوم شدند همه به رســـــم زمــــانه قدرت مـــی گیرد جای همه را در این ویرانـــــه
باز قســـمم شد خـاک این گورستـــــان که می شـــــــنود صدایــم را دراین قبرستـــان
طاعون می کشد هرکس که کشت راز دلش تن ندهد به هرکس که خاموش کرد فانوس دلش
این شــعر را می ســـرایم برای کسـی که خامـــوش شــــد بــدســت ناکســــی
طاعـــون او را شناخت در این بی کسی که شــاید شــــود همراهــش هر نفســــی
در این سرگردانی ها دادم به او نور امید اما حیف که خود در سرای امید شدم نا امید
لعن کرد آن کس که بود یارش همــی به او گفتم که این است خطای هر آدمــــی
او را کشـــاندم در ایــن گورستــــــان ز او خواستم بشنود نوای را در این شبستان
سیــمای صــدایش شد آوای گــــورم درد نگــــــــاهش شـــــــد مرگ روحـــــم
طاعـــــون می بیند زجه ی قلــب تـو هدیه ای می دهــــد به تو باغـــــمی نــــو
غروب دل انگـــــیز تنها ایم تقدیم تو این جســـــم بی جانــــم هم آغوش تــــو
شاید که خواب باشد این درد دوران، شاید گامی به پیش باشد این خواب پنهان، شاید که سراب باشد این عطش بی پایان، شاید که نزدیک است شکستن غرور ، شاید که توهم بماند آزادی من، شاید که تار بماند صفحات عمرم...
در کوی برزنهای این شهر در پی گامی به پیشم...قدم هایم لرزانند در این کوی تاریک وآرام ولی صدایی مرا به پیش می راند وپیش می خواند...باهر قدم در این برزنهای تاریک این نجوا آرام وآرامتر می شود...خدایا اوکجاست؟همان کس که با نگاهش مرا به اوج وبا صدایش مرا به جلو می راند....اوکیس که این قدر ز من دور است؟....دیگر نمی خواهم این درد همانند دردهایم باعث عذاب روحم شود...روحی که دیگر جایی درجسمم ندارد...باید که خواب باشم تا صدایش مرا تسکین دهد ودر رویایم اورا نگاه کنم...حتی دیگر ملک الموت هم خودش را ازن من می راند ومرا درآغوش مرگش نمی کشد... خدایا این برزنهای تاریک چرا به پایان نمی رسند...نه دیگر صدایش را نمی شنوم...خدایا او را از من مران ، اوکه زاده آزادی است...صدایم را بشنو وببین که چگونه از این نگاهای سر به فلک کشیده بیزارم در این چهره ها چیزی همانند تاریکی این برزنهای موج می زند....من در تکاپوی این صدا به بیراهه می رم اما اورا نمی جویم...آری هیچ صدایی مرا باین سو نکشاند این مارپیچ افکارم بود که مرا در این کوی ها رها کرد ورفت.... به یاد آن پیر منزوی که چنین گفت:تمام عمرم خلاصه شد در این دنیا بسی به آه و درد و زین باپسی
... حیف که صفحات عمرم مجال دیدن رویایی را نمی دهد که همه در جستجوی او در این برزنها سر درگمیم....
دست ناتوان کودکی از جعبه رنگهایش ، قلمی بیرون کشید
برزمین خــالی، نقش یک گــربه ی تنــها وغمگینی کــشید
بی مــهابا ســـرد وخامـــوش در جــوارش آرام گــریســت
با چشـــم کودکـــانه به رنجــهای ندیده این گــربه نگریست
چــکه چــکه اشــکهــایش بر تن خــاکی گـــربه شـــد روان
نـــاگه گـــربه بر خاست ، جان گرفـــت و رفــت دوان دوان
کــودک ترســید وفــریاد زد :"نرو ...اینجـــا خوب نیـــست
اربابـــت می خورد گوشت تنت هرچند بر او حلال نیـــست"
گـــربه در صحرای امید شــاد وجوان می رفت ومــی جَست
در پــی نام و نشانــش ، به سوی نوازش اربا بش می رفت
ناگـــه از دل آسمان آبی وصاف قفــسی از چـوب وآهــن
فـــتاد وشد حـــصارش ، فشـــرد در درونش جــان وتـــن
گـــربه...کـودک به تو گفــت: "نــرو...اینجــا خوب نیــست
اربابـــت می خورد گوشت تنــت هرچند بر او حلال نیست "
ســالها گذشت...گــربه تنهـــا ونالان ماند ، افســرده شـــد
نادیـــده سویــی رفـت وناگــه اســیر زور قــــدرت شـــد
گـــربه باری در درون آن قـــفس باز شد نقــشی از رنــگ
خط سیاهی که کشــید نقـــش گـــربه و داد بازی ونیرنــگ
گـــربه دیگر ندیــد روی کـــودک و آزادی را تا آن زمــان
گربه دیگر جان نخواست جز نامـــش که نهــــادند ایــــران
چه ظالمانه قدم های خسته ات را بر صفحه ی تاریک زندگی من می کشاندی و میرفتی...چه بی رحمانه التماس های روزهای زندگی مرا نمی شنیدی و می رفتی... التماس هایی کا می گفت.... نگهد ا ر ... نرو ...صبر کن و منتظر بمان... منتظر بمان تا بتوانم کلاف افکاری را که شکافته بودم را از نو ببافم...منتظر بمان تا نپوسد خاطرات بودن من...تا نبینم مرگ ثانیه هایی را که دست سرد بی اعتنایم آنها را خفه کردووو منتظر باش تا هرگز پیر نشود وافسوس نخورد این هدیه ی کوچک خدا...ولی... تو رفتی و من را که زاده ی ثانیه و دقیقه و ماه و روزی از سالهای تو بودم ،درک نکردی.... وحالا خاک سرد و بی دوست این زمین شد سرنوشت من...تو می رفتی و من را هم از کودکی ام دور می کردی و با خود به گورستانی می بردی...به گورستانی که در آن همراه مرگ ثانیه های تو کودکی من و مرا هم خاک کردی...
چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مست و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینهی سوزانم مستوری و مهجوری
در دیدهی بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمهی عودم، تو زمزمه پردازی
من سلسلهی موجم، تو سلسله جبنانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
دلقی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت، کو چشم رهی جویه ؟
روی از من سرگردان شاید که نگردانی
از بس كف دست بر جبين كوبيدم
تا بگذرد از سرم پريشاني من
نقش كف دست!محو شد ريخت به هم
تنها تر از دیروزم... الان که دارم این مطلب رو می نویسم اشک توچشام حلقه زده ودلم داره از درد می سوزه...
همیشه به پایداری و مقاوت دربرابر سختی ها اعتقاد داشتم ... فکر می کردم مردم ایران دیگه مثل سابق نیستن دیگه مثل 30سال پیش نیستن که دهنشون قفل قفل وجیکشون در مقابل سختی ها در نیاد ... پشتم خالیه ... یعنی یه لحظه با یک اعتراف بایه نوشته خالی شد... دلم قرص قرص بود که توی این دنیای مجازی ... همه ی مردمش مقابل سختی هاش ایستادن... من هر چیزی رو به جون خریدم... دیگه برام مهم نیست که فیلتر بشم یا بگیرنم یا هر بلایی که سر خیلی ها اوردن بیارن ... داد می زنم فریاد می کشم... می گم موسوی میگم رئیس جمهور محترم این ملت میر حسین موسوی کسی که هشت سال نخست وزیر ایران تو اوج سختی بود... کسی که احمدی نژاد از خودش و طرفداراش می ترسه... روی صحبتم با یکیه که خودش خوب می دونه چه جوری پشت مارو خالی کرده... آقاجون .... اعترافات دروغی؟؟؟ تو دلت به چیه ایران خوشه؟؟؟؟ وقتی که حجاریان رو می گیرن کسی که مخ سیاست ولی فقط به یه قرص زندس یه ماه توی انفرادی می زارنش... بعد می گی من اشتباه کردم... این حق... حجاریان کجای بازی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا می تونست کجای بازی باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می دونی چرا گرفتنش؟ چون مخ سیاست....ازش می ترسن واز تمام کساسی که مغز سیاست وتحلیلگرن می ترسن.... اینا حقیقت...یه زمانی توهم اینا رو درک می کردی و تو هم شهرتو زیر و رو می کردی و حمایتت رو از رایت نشون می دادی... کجا رفت اون همه حرفا.. کجا رفت؟؟؟؟آره با این حرفت موافقم که گفتی قشر فقیر به احمدی نژاد رای دادن ولی با توجیحت نه موافق نیستم.... عزیزم ما دست نشونده ی کسی نیستیم واز حقیقت وچیزی که می بینیم رنج می بریم... من یه شهرستانیم تو شهری زندگی می کنم که یه زمانی برای خودش یه دنیایی بود ولی واسه حمایت از ایران تبدیل به یه شهر کوچیک و فقیر نشین شد... آره موقعی که تهران واصفهان ورشت و قزوین واهواز و خیلی شهرای دیگه که به خاطر این خیانت بزرگ در حق مردم ریختن بیرون مردم شهرما تو خواب بودن...می دونی چرا؟ چون احمدی نژاد اونا رو با پول خریده چون دست گذاشت روی نقطه ضعف این شهر... یعنی فقر همه رو با 50هزار تومن که پول گذروندن یه ماه زندگیشون نمی شه خرید.. چون اصولا آدمای فقیر تحصیلات خاصی ندارن وفقط دنبال پول می گردن واسشون دولت وعلم واینجور چیزا مهم نیست... درسته شاید با این پول یه ماهشون روبگذرونن ولی آخرش چی؟مردم شهر ما به احمدی نژاد رای دادن تا هر وقت واسه بازدید اومد بهش یه نامه بدن و 50هزار تومن بگیرن...و اینو می دونم دلیل رای دادن فقیرای شهرای دیگه همینه...
واقعا حرفای دلت بود؟؟قبولشون داشتی از ته دلت؟؟؟یعنی قبول داری یه مشت آدم مصلح بریزن سر مردم بی دفاع وبزنن وبکشن و بعدش بگن از طرف آمریکا و انگلیس حمایت می شدن... نه ما از دل و عقلمون حمایت می شیم... دیدی چه جوری این اعترافات دروغی رو هر روز توی تلویزیون پخش می کردن... آقا کسی نیست بهشون بگه شما کی داداگاه محکومین رو توی تلوزیون پخش کردید که این بار دومتون باشه!!!!!
اینه عدالت؟؟؟؟؟؟ این همون حکومت اسلامی؟؟؟؟ جز زور چیزی ندیدم بازور حرفشونو به کرسی می نشونن و بازور کسانی مثل تو رو خاموش می کنن...آره خیانت همیشه بود وهست و تو هم مثل کسانی که پشت ما رو خالی کرد...شاید حرفای تو نبود شاید گرفتنت وجات این حرفا رو زدن... شاید م حرفای خودت بود...ولی بدون خوب خودتو تو جیح نکردی... شمارتو تو سایتت زدی که بگی پشیمونم؟؟؟؟ خوب من بهت یه راه حل می دم... ببین برو پیششون و این اعترافاتتو بهشون بگو این جور راحت تره... اصلا حرفای احمدی نژاد رو توی نماز جمعه ی دو روز پیش شنیدی؟؟؟حرفایی که مردم بعد از اتمام حرفاش زدن چی؟؟؟ می گفتن اغتشاش گران باید اعدام بشن... برو طناب دار بزار دور گردنت و خودتو دار بزن چون آخر همه ی کسانی رو که گرفتن همینه.. پس بهتره با دست خودت بمیری تا با دست کثیف وآلوده به گناه اونا... همه ی حرفای دلم نبود ولی طولانی کردن مطلب با حوصله ی هرکسی سازگار نیست....
روزی ز درد ناتوانی نای رفتن نداشتم تـــــاب زیستن و یک جا ماندن را نداشتم
چه رنج ها من کشـــیدم ز بزم عاجزی فرجام آن شد که نای باز ساختن را نداشتم
ز سوز آهم ، آسمان گشـــت تیره و تار افـــسوس قـــصد از زمانه بریدن را نداشتم
سرای دل را باین ناتوانی صاف کردم اما دگر زاو امید از نو پروراندن را نداشتم
به پا ایستام ، گرچه خم بود پشــت من لیک ترس از باری دگر افتــــادن را نداشتم
قدح عمر ما با این جام ناتوان جوشید حــــیف که دگر جوشش دل در آن را نداشتم
طاعون ، مرغ عشق هم دگر پرگشود آخــــــر غذایی برای فلان و بهمان را نداشتم
در این کو،نیست کس مرا یاری کند در پس سِر درونم مرا راهی کند
هرکس آمد همجوار دردم شد چو نوش دارویی پس از مرگم شد
دردِ دل با هرکه گفتم شد عدویم دِگر کس نماند هم خوار و خویم
عریان ومدهوش جویای گورم چون در سرایم جسمِ بی روح و کورم
ظنِ بی پروای افکارم مرا بین سو کشاند درد بی یاری مرا در جام تنهایی فشاند
ندانم تا به کی محبوس این زندان اوهامم اسیر این گریه ها واشکهای سوزناکم
لیک دانم گر این گورستان مرگ را نهادم خاطرات و آرزوهایم را به هوایش رهاندم
آید وبیند کاین خاک سردِ زمین تا ابد ماند یار وغمخوارم، همین
پیام داد سگ گله را شبی گرگی که صبحدم بره بفرسک میهمان دارم
مرا بخشم میاور که گرگ بد خشم است درون تیره ودندان خون فشان دارم
جواب داد مرا با تو آشنایی نیست که رهزنی تو ومن نام پاسبان دارم
من از برای خور و خواب تن نپروردم همیشه جان بکف وسر براستان دارم
مرا گران بخریدند تا به کار آیم نه آنکه کار چو شد سخت سرگران دارم
مرا قلاده به گردن پلاس به پشت چه انتظار از این بیش زآسمان دارم
عنان نفس ندادم چوغافلان از دست کنون به دست توانا دوصد عنان دارم
گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهی زخود چگونه چنین ننگ را نهان دارم
هراس نیست مراهیچگه زحمله گرگ هراس کم دلی برّه جبان دارم
هزار بار گریزاند مست به دره وکوه هزارها سخن از عهد باستان دارم
شبان بجرات وتدبیرم آفرینها خواند من این قلاده سیمین از آنزمان دارم
رفیق دزد نگردم به حیله وتلبیس که عمرهاست بکوی وفا مکان دارم
درستکارم وهرگز نمانده ام بیکار شبان گرم نبرد پاس کاروان دارم
مرا نکشته،بآغل درون نخواهی شد دهان من نتوان دوخت تا دهان دارم
جفای گرگ مرا تازگی نداشت هنوز سه زخم کهنه به پهلو وپشت وران دارم
دوسال پیش به دندان دِم تو برکندم کنون زگوش گذشتی چنین گمان دارم
دکان کید برو جای دیگری بگشای
فروش نیست در آنجا که من دکان دارم
امروز قلم رو می گیرم دستمو اینجور ی شروع می کنم....می خوام در مورد چیزی بنویسم که وقتی به خاطرم می یاد باعث رنجشم می شه...وقتی بهش فکر می کنم از خودم بدم می گیره...درسته ارزش زن.... اگه بخوای یه میکروفن بگیری دستتو بری تو خیابون از مردم سوال بپرسی وبهشون بگی برامون زن وارزش زن رو تعریف کنید فوری می گن ...زن زیباترین ومعصوم ترین وپاکترین موجودیه که خدا خلق کرده...میگن...«االامراء ملکة الجمال»...می گن پشت یه مرد موفقی حتما زن موفقی هست.... میگن ارزش زن اینقدر بالاست که باید وقتی زنی رو می بینی از روی احترام دستشو ببوسی ....ولی نمی دونم چرا وقتی حرفا رو با چیزایی که چشمم می بینه مطابقت می دم مغزم Erorr می زنه...نمی دونم اگه ارزش زن ودختر بالاست چرا به عنوان کالا به کشورهای خارجه فروخته می شه...چرا اگه پسر یه خطایی مرتکب بشه با گفتن کلمه ی خجالت بکش پسر عاقل شو...قضیه فیصله پیدا می کنه ولی اگه دختر اون کارو انجام بده قضیه فرق می کنه حتی شاید به مرگ دختر هم برسه...نمی دونم اگه دختر معصومه ومظلومه چرا تو کشورهای متعصب اگه دختره گناهی بکنه سرش بریده می شه...چرا دور برم یه سال پیش توی همین شهر ما توی محلمون...یه خانواده ای یه پدری سر دخترشو برید... نمی دونم گناهش چقدر بزرگ بوده ولی اینو می دونم راه حلش کشتن دختره نبوده....آره ارزش زن اونقدر بالاست که امنیت برای یک دختر توی یک جامعه ی اسلامی وجود نداره...اونقدر معتقد به این کلمه هستن...که توی خانواده های متعصب که چشم وگوششون رو به روی همه چیز بستن وفقط تعصب رو می بینن دختر براشون فقط معنی کلفت ویه کسی که جلوی دست وپاشونو گرفته داره..نمی دونم گناه ما چیه... نمی دونم چرا همه می گن زن ومرد باهم یکین ولی اینا هم مثل همون چیزایی که فقط می گن ولی عمل نمی کنن...تا وقتی که دختری ومهر دختری روی پیشونیته وتا وقتی که این دنیا برپاست وتا وقتی که ضعیف هستی وتا وقتی که بین یه مشت مردم توخالی وپوشالی زندگی می کنی...باید خودت به داد خودت برسی ... نمی دونم تاکی این نا برابری قرار ادامه داشته باشه ولی امید وارم روزی برسه که دخترا رو به خاطر اینکه دخترن نکشن...
توی سکوت تنهایی وپر از غم اتاقم غوته ور تو افکاری بودم که باعث ناراحتی من شده بود اون روز خیلی عصبانی بودم یه قلم وکاغذ روبروم بود داشتم خط خطی می کردم و آخه وقتی عصبانیم تنها چیزی که آرومم می کرد ومی تونستم اون موقع خودمو کنترل کنم خط خطی کردن کاغد بود.توی همین افکار بودم که یهو یه فکری از مغزم گذشت....خودکارو ول کردم...برق شادی رو می تونستی از تو چشمام بخونی...قلبم از هیجان داشت می تپید...آره خودشه این همون چیزی که دنبالش می گشتم... یه لحظه هم صبر نکردم سریع آماده شدم که برم،خودمو داشتم توی آینه نگاه می کردم....خوشحال بودم...توی این دنیا نبودم که یهو یه چیز سیاهی از پشتم رد شد خیییییلی واقعی بود نمی تونست تو خاطرم باشه برگشتم ولی چیزی نبود یه دقیقه به همون حالت ایستاده بودم طول کشید تا تونستم خودمو متقاعد کنم که چیزی نبود برای همین کیفمو برداشتم که برم..وای خدای من ...یکی عین خودم نه نه شبیه خودم روبه روم بود تکون نمی خورد ....شوکه شدم داشتم خواب می دیدم نه واقعی بود ....
(بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب)
امروز سه شنبه 27مرداد یعنی 67روز از اتفاقاتی که چشم وگوش بعضی ها رو باز کرد یا چشم وگوش بعضی ها رو از اون چیزی که هست کر وکو رتر کردمی گذره.
اتفاقی که به همه فهموند قدرت آدم رو پست وحقیر می کنه....اتفاقی که خیلی ها رو عذادار کرد شایدم خیلی ها رو افسر ده و مایوس
اتفاقی که به همه فهموند تا وقتی که توی شکم این گربه زندگی می کنی تا وقتی که یه مشت گرگ دور و برتو گرفتن نباید مثل بره باشی پس بخور بخور تاکه خرده نشی .....
کاشکی می شد واسه این دیوانه ساز ها که می خوان با یه بوسه ی مرگبار روح همه آدما رو بمکن یه جادوی سیاه «اکسپکتوپاترونوم » خوند و اونا رو از وجودمو ن واز روحمون خلاص کرد....
می خوام بگم یه عمر که یه سوال مثل خوره روحمو می خوره یه سوالات مبهمی که یه عمر تو مغز بعضی ها بوده یه سوالاتی که" صادق هدایت "رو ساخت یه سوالاتی که" کارو" رو به وجود اورد یه سوالاتی که اگه جواب براش نباشه آخرش باید گاز خونتو باز کنی با تمام وقار چشماتو ببندی و دیگه بیدار نشی.تاکه همه بگن فلانی بر اثر نشع گاز فوت کرد تا که سوالاتت با خودت به گور بره و هیچ وقت کسی نگه فلانی به خاطر سوالاتش مرد ......به قول صادق هدایت همه از مرگ می ترسند ومن از زندگی سمج خودم!!!!!!
واقعا چرا همیشه ضعیف می میره وقوی سرتره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
